عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

ساعت 3 بامداد 15 اردیبهشت

بابا رضا خیلییی انتظار میکشید تا تکونای شما دختر ناز رو حس کنه.ولی همش یا دیر میرسید یا شما اروم میشدی دیشب دستشو گذاشت رو شکمم باهات حرف زد گفت دیگه باید حس کنم.به ثانیه نکشید شما دوتا تکون محکم  خوردی.باباجون رضا شوک شده بود میگفت ای ای دیدی.گفتم اره عزیزم من همش میبینم.اینقدرررر ذوق میکرد که  نگو...تازه متوجه شیرینی این حس شده بود.تازه فهمید من چرا اینقدر ذوق میکنم از تکونات.میگفت واقعا حس قشنگیه  یه موجود کوچولو داره تو وجود تو زندگی میکنه.حرکت میکنه.تغذیه میکنه...   خیلییی لحظه زیبایی بود دیدن چهره ذوق زده شده بابایی اون موقع شب. خدایا ازت ممنونم بخاطر تموم این لحظات  سن ش...
15 ارديبهشت 1394

لگد زدن لذت بخش تو

مامان فدای تو بشه.تویی که دنیای بابا و مامانتی تویی که عشقمون رو بیشتر کردی. تویی که به زندگیمون انرژی بیشتر بخشیدی   چندروزه اهنگ لالایی بنیامین که واسه بارانا خونده بود رو دانلود کردم و میزارم که گوش کنی. الان داشتم بلند بلند میخوندمو گوش میکردم آهنگ رو .اینقدر محکم لگد زدی دوبار پشت سر هم.تا حالا اینقدر  شدید ندیده بودم حرکتاتو... سریع بابا رضا رو صدا کردم.با ذوق نیگاه میکرد و دستشو گذاشت ولی شما اروم شده بودی.بابایی بازم موفق نشد... فکر کنم از این لالایی خیلی خوشت اومده مثل مامانی سارا  
11 ارديبهشت 1394
1