ساعت 3 بامداد 15 اردیبهشت
بابا رضا خیلییی انتظار میکشید تا تکونای شما دختر ناز رو حس کنه.ولی همش یا دیر میرسید یا شما اروم میشدی دیشب دستشو گذاشت رو شکمم باهات حرف زد گفت دیگه باید حس کنم.به ثانیه نکشید شما دوتا تکون محکم خوردی.باباجون رضا شوک شده بود میگفت ای ای دیدی.گفتم اره عزیزم من همش میبینم.اینقدرررر ذوق میکرد که نگو...تازه متوجه شیرینی این حس شده بود.تازه فهمید من چرا اینقدر ذوق میکنم از تکونات.میگفت واقعا حس قشنگیه یه موجود کوچولو داره تو وجود تو زندگی میکنه.حرکت میکنه.تغذیه میکنه... خیلییی لحظه زیبایی بود دیدن چهره ذوق زده شده بابایی اون موقع شب. خدایا ازت ممنونم بخاطر تموم این لحظات سن ش...
نویسنده :
مامانی سارا و بابا جون رضا
12:43


